تبليغاتX
الهــــــــه ی مهر پياده آمده ام ..*.. بي چارپا و چراغ ..*.. بي آب و آينه ..*.. بي نان و نوازشي حتي ..*.. تنها كوله يي كهنه و كتابي كال و دلي كه سوختن شمع نمي داند ..*.. كوله بارم ، پر از گريه هاي فروغ است..*.. پر از دشتهاي بي آهو ..*.. پر از نگاه كودكاني كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم آنها را به خانه ي خواب نمي رساند ..*.. مي دانم ..*.. كوله ام سنگين و دلم غمگين است ..*.. اما تو دلواپس نباش ..*.. نيامدم كه بمانم ..*.. تنها به اندازه ي نمباره يي كنارم باش ..*.. تمام جاده هاي جهان را به جستجوي نگاه تو آمده ام ..*.. پياده ..*.. باور نمي كني ؟ پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من ..*.. حالا بگو ..*.. در اين تراكم تنهايي مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟

 

میشه به جورابت كه بوی گربه مرده گرفته بخندی...

میشه به دوستت كه صبحانه كنسرو تن ماهی رو با چایی شیرین میخوره بخندی...

میشه به گیلاس هایی كه با كرم خوردیشون بخندی...

میشه به اس ام اس های بی نمك نصفه شب بخندی...

میشه به گم كردن دفترچه تلفنت بخندی...

میشه به التماس كردنهای شب امتحان به درگاه باری تعالی بخندی...

میشه به تقلبهایی كه دوستت تو خودكارش جاسازی كرده بخندی...

میشه به استادتون كه سر جلسه امتحان دكمه های پیراهنش رو بالا پایین بسته بخندی...

میشه به خنده های دوستت كه بیشتر شبیه صدای استارت ژیان میمونه بخندی...

میشه به رنگ لباس دوستت كه رنگ هندونه ی نرسید ه است بخندی...

میشه به تبلیغات تبرک و حمید بخندی...

میشه به قبض تلفنی كه بابا گفته این بار دیگه پرداخت نمیكنم بخندی...

میشه به پل عابری كه هیچ كس حتی از كنارش رد هم نمیشه بخندی...

میشه به عاجز(!)بانك هایی كه همیشه خدا خراب هستند بخندی...

میشه به تب فوتبال این روزها بخندی...

میشه به گلهایی كه از اجنبی ها خوردیم بخندی...

میشه به زهر چشمی كه با یك لگد از فیگو گرفتند بخندی...

میشه به تیكه های عادل فردوسی پور بخندی...

میشه به سه نقطه های همیشگی آخر جمله هات بخندی...

میشه به علامتهای معصوم تعجب بخندی...

میشه به لبخند مونالیزا بخندی...

میشه به افكار تارعنكبوت بسته ات بخندی...

میشه به صدای جوجه گنجشكهایی كه موقع سرگیجه گرفتنهات به سراغت میان بخندی...

میشه به سوسكی كه تو ذهنت لونه كرده بخندی...

میشه به موریانه ای كه داره هر روز یه تیكه از معصومیت رو میجوه بخندی...

میشه به پیامــهای من هم بخندی...

...

اما یه لحظه ای یه موقعی یه روزی یه جایی یه چیزی یه حرفی یه خاطره ای یه كسی یه اتفاقی یه حادثه ای... یه چیزی رو یه حرفی رو یه خاطره ای رو یه كسی رو یه اتفاقی رو یه حادثه ای رو... یه جوری با یه زبونی با یه چیزی با یه حرفی با یه خاطره ای با یه كسی با یه اتفاقی با یه حادثه ای... یادت میندازه كه نفس كشیدن هم یادت میره ...چه برسه به اینكه بخوای... یه جایی یه موقعی یه روزی... به یه چیزی به یه حرفی به یه خاطره ای به یه كسی به یه اتفاقی به یه حادثه ای بخندی...

اونوقتِ که هـــر کاریش کنی میبینی که دیگه نمیشه بخندی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 7:46 AM  توسط میترا 

 
دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست