تبليغاتX
الهــــــــه ی مهر پياده آمده ام ..*.. بي چارپا و چراغ ..*.. بي آب و آينه ..*.. بي نان و نوازشي حتي ..*.. تنها كوله يي كهنه و كتابي كال و دلي كه سوختن شمع نمي داند ..*.. كوله بارم ، پر از گريه هاي فروغ است..*.. پر از دشتهاي بي آهو ..*.. پر از نگاه كودكاني كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم آنها را به خانه ي خواب نمي رساند ..*.. مي دانم ..*.. كوله ام سنگين و دلم غمگين است ..*.. اما تو دلواپس نباش ..*.. نيامدم كه بمانم ..*.. تنها به اندازه ي نمباره يي كنارم باش ..*.. تمام جاده هاي جهان را به جستجوي نگاه تو آمده ام ..*.. پياده ..*.. باور نمي كني ؟ پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من ..*.. حالا بگو ..*.. در اين تراكم تنهايي مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟

من , نمی دانم

 

من , نمی دانم,

- و همین درد مرا سخت می آزارد-

- که چرا انسان,

 این دانا, این پیغمبر,

در تکاپوهایش,

- چیزی از معجزه آن سوتر-

ره نبرده است به اعجازمحبت,

 چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد

که هنوز

مهربانی را نشناخته است.

و نمی داند در یک لبخند,

چه شگفتی هایی پنهان است.

 

من برآنم که در ین دنیا,

خوب بودن- به خدا- سهل ترین کار است!

و نمی دانم,

 که چرا انسان,

 تا این حد با خوبی بیگانه ست.

 و همین درد مرا سخت می آزارد!

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 8:37 AM  توسط میترا 

 
دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست