تبليغاتX
الهــــــــه ی مهر پياده آمده ام ..*.. بي چارپا و چراغ ..*.. بي آب و آينه ..*.. بي نان و نوازشي حتي ..*.. تنها كوله يي كهنه و كتابي كال و دلي كه سوختن شمع نمي داند ..*.. كوله بارم ، پر از گريه هاي فروغ است..*.. پر از دشتهاي بي آهو ..*.. پر از نگاه كودكاني كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم آنها را به خانه ي خواب نمي رساند ..*.. مي دانم ..*.. كوله ام سنگين و دلم غمگين است ..*.. اما تو دلواپس نباش ..*.. نيامدم كه بمانم ..*.. تنها به اندازه ي نمباره يي كنارم باش ..*.. تمام جاده هاي جهان را به جستجوي نگاه تو آمده ام ..*.. پياده ..*.. باور نمي كني ؟ پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من ..*.. حالا بگو ..*.. در اين تراكم تنهايي مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟

 

سلام امروز یعنی امشب یکی از نوشته ها مو

 

تو این پست می ذارم که همین امروز نوشتمش .

 

اگه حوصله داشتید تا آخر بخونید و نظر بدید .

 

موفق باشید و قرمز ..

 

دستم را گرفته بودی و با خود می بردی به نا کجا آباد چشمانت

 

چشمهایم را که بستم تو آمدی ،

پیشم بودی و با هم از کوچه های تنهایی گذشتیم ،

باورم نمی شد ؛ این تو بودی؟

تویی که عمری با چشمان باز می دیدیمت وبدستت نمی آردم ،

حالا کنارم بودی ...

دستم را گرفته بودی و با خود می بردی به نا کجا آباد چشمانت .

می خواستم در آن وادی گم شوم پس باید از گرمای دستانت محرو م می شدم ،

ولی نه ؛ قصه ی دستهای تو ، قصه ی غصه هایم بود.

پس محکمتر از قبل فشردمشان .

در ذهنم غوغایی بود.دنبا ل لحظه ای بودم تا بگویم آنچه را

 که در  قلبم دفن شده بود .

اما عقلم چه می گفت؟

_حرام است . نبش قبرگناه  است  .

اما دل گستاخ من کجا و این پند ها کجا !

با تو راه نمی رفتم پرواز می کردم ،

بالاخره بالهایت خسته شد و نشستی .

دلم گفت : حالاست آن لحظه ی موعود.

عقلم اما حرفی نزد .

چشمها و گونه های اناری رنگ نار گونم را با دست

پنهان کردم و دهانم را باز کردم که بگویم هرچه دردل دارم ؛

ناگهان چشمهایم باز شد ؛ وای ....

دیگر تو را نیافتم ، باز هم چشمان حقیرم بی موقع باز شدند

مثل اولین باری که بروی تو گشوده شدند .

صبح شده و دوباره روزی دیگر به تقویم

سرگردانیهایم اضافه می شود... ... ...

 

بالاخره بالهایت خسته شد و نشستی

 

فعلا ً

 

تا بعد

 

 

میتــــــــرا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 9:30 PM  توسط میترا  | 

i want u my God

 

تا کجا باید دوید تا تورا بدست آورد؟

جز تو چه کسی می تواند زنگار غم را از دلم بزداید؟

با این همه گناه جز تو  چه کسی پذیرای من است؟

من محتاج توام.

همانگونه که پاییز بدون برگ هایش بی معناست،

 من نیز بدون تو هیچم .

و همانگونه که کویر در انتظار باران است ،

من نیز تشنه ی رحمت توام . 

ای خالق شب

تا به کی منتظر سپیده دم باید ماند؟

بیا و سحری نو بساز

در میان گیسوان شبت برای هر کس چراغی نهادی

ای خدای مهربانی،

پس ستاره ی من کجاست؟؟

Mithra

کجا دنبالت بگردم؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 10:7 AM  توسط میترا  | 

زبس نشستیم و با شب حدیث غم گفتیم

 

نمی دانم در میان اینهمه وادی سر سبزچرا پا به این بادیه نهادم؟

نمیدانم

چه می خواهم؟

گلی نمی یابم

کسی نیست جز مهتاب

و

سکوتی سرد

ستاره ای نمیبینم

آه ای ساربان ، ای راهنما

تو خود مرا به اینجا خواندی حال از تو می خواهم مرا بازگردانی

تو ای بزرگ دانا

من نزد تو آنقدر حقیرم که قدرت درخواست از تو را ندارم

ولی

به عدالت علی و به مظلومیت مسیح

به پاکیه مریم و نجابت فاطمه

شبانم باش...

همانطور که شبان داوود شدی

شبانم باش و مرا با خود ببر

هرروز که می گذرد احساس می کنم فاصله ای نمانده

و

مرگ خورشید آن روزتولدی ست برای وصال ما

اما وقتی سپیده دم فردا را هم می بینم نا امید تر از قبل

منتظر می مانم تا بیایی

مهربانم

بیا و مرا از این کویر بی باران برهان

بیا و مرا با خود ببر

بیا

 

 Mithra

 

 

ز  غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا .....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 8:53 AM  توسط میترا  | 

mithra.blogfa.com

 


باز هم بهانه اي براي نوشتن
چه بگويم؟
از کجا بنويسم؟
تو ، اي بهانه ي زندگي کردنم
بگو
دستم را بگير و تا انتهاي واژه همراهيم کن
نگارم 
بهانه ي عزيزم
وقتي کنار مني تمام دنيا مال من است
بيا و مرا سلطان دنيا کن
بيا و کوله بار تنهايي و غمم را جمع کن  و به اولين کولي بده
بيا و وسعت قلبم را به وسعت التهاب کوير لبهايم برسان 

پدر آسماني

هر چقدر که بسويت ميدوم تو را دورتر مي يابم
باز هم تو در بينهايت به نظاره نشسته اي
و
 من مثل هميشه دنبال دستهاي پر مهرت ميگردم
دستانت را از من دريغ نکن
 
«آمين»

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 10:54 AM  توسط میترا  | 

mithra.blogfa.com

 

 

معبودا

 

 

دیگر از زمین گردونت بیزارم

 

ماهت را می خواهم

 

فاصله مان را کم کن

 

 

بار خدایا

 

 

امشب ماهت را گواه می گیرم ، تنها شاهد آسمانیت را

 

دیگر توان ماندن ، نمانده است

 

دیگر تحمل متشابهات متفاوت را ندارم

 

مرا به نقطه ای دور ببر که جز من و تو کسی نباشد

 

نمی خواهم مردم مارا با هم ببینند

 

بیا جایی برویم که هیچ صلیبی نباشد که مسیحم را بر آن کشند...

 

جایی که یزیدی نباشد برای حرمت شکنی

 

جایی که فقر نباشد تا فساد زاده نشود

 

جایی که گلهایش یک رنگ باشند

 

جایی که کار همه ی کودکانش بازی باشد نه رنج و سختی

 

و در آنجا .....

 

      باز هم ....... .

 

خالق یکتایم

 

 

دوستت خواهم داشت از ازل تا به ابد

 

 

ای همه زیبایی

 

 

من همه چیز دارم چون تو را دارم

 

 وای بر آنکس که هیچ ندارد

 

کمک کن راه را گم نکنیم ... .

 

 

«آمین»

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 3:50 PM  توسط میترا  | 

 

آسمان باز هم غمگین است نمی دانم چه نسبتی با دلم دارد

 فقط می دانم رابطه ای نزدیک است

شاید کسی در آنسوی ابر ها صدای دلم را  می شنود                                      

    کسی که دوستم  دارد

کسی که سینه ام را می شکافد و دلم را می بیند و دل او هم  ازدیدن 

این کویر درد و رنج آزرده می شود

آسمان هم او را دوست دارد و با دیدن دل او دلش می گیرد .

و شاید این طور نباشد و آسمان با دیدن من , با احساس اینکه به او خواهم پیوست ,من, یکی از آنهایی که زمینش را از او دور کرده ایم و زیبا ییش را به تاراج برده ایم و می خواهیم تنها یی و خلوتش را هم بگیریم دلخور شده است و خوب می داند کاری نمی توان کرد مگر قدری ناله و فغان .

این کار را هم می کند اما زمینش سخاوتمند تر از آن است که بگذارد فرزندانش _هر چند هم که فرزندان نا مشروعی با شند_ از خشم و ناله ی مهیب  معشوقه اش رنجوده خاطر شوند .

آسمان باز هم نعره می زند ولی بیهوده است نعره هایش با بغض بی انتهایش در هم می آمیزد  ولی زمین توجهی ندارد.... .

سوز و گدازش را با نور آتش درونش به زمین می شناساند و باز هم نعره می زند اما زمین ....

این بار بغضش را فرو نمی دهد این بار رها می کند آنچه در وجودش هست وبا دلی ما لا مال از غم  , غم فراق یک زیبا , می گرید و می گریاند ....... .

اما زمینش باز هم بی تفاوت است . زمین دیگر او را نمی بیند زمین عاشق است اما نه عاشق او زمین عاشق فرزندانش است همه ی وجودش را به آنها بخشیده ... دیگر کاری نمی توان کرد آسمان باز هم می بارد اما نه به شدت قبل, نه به خاطر غم و نه برای التماس به زمین او زمین را خوشبخت می بیند پس می بارد تا خوشبختیش را دو چندان کند... .

آه ...... . آسمان چه سخاوتی دارد.

به سویت خواهم آمد . مرا بپذیر . من بوی او را می دهم . مرا بپذیر ........ .

 

 

 میترا  29/1/85   ساعت 5:25

 

   

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 3:38 PM  توسط میترا  | 

  

 

خدايا!

من هر روز گناه کارت را ببخش

خدايا چطور بر من خشم نمي گيري؟ صبر تو کاسه صبر مرا لبريز کرد!

خشم تو در کجاي اين عالم خاکي پنهان شده؟

خدايا!ياد زيبايت را از خاطرم مگير

عشق عالم گيرت را از اين بنده حقيرت دريغ نکن

خدايا! شرمم مي آيد که مرا مي خواني و من رو بر مي گردانم

خدايا! شرمم مي  آيد که پاکي را از ياد برده ام

خدايا! شرمم مي آيد که عشق تو فراموشم شده

خدايا! يادت را از خاطرم دور مکن

مي دانم که مستي ام و هشياريم از اراده توست،مي دانم که خواب و بيداريم از اراده توست

مهري که بر گوش و چشمم زدي باز کن

دلم بسته تر از هر روز، غرق در دنياي هوس، عشق تو را به ياد نمي آورد

مي دانم که اينجايي، مي دانم که دوستم داري

مي دانم که نزديک تري به من، از خودم

خدايا پرده از رويم بردار تا عشقت وجودم را شعله ور کند

دلم طاقت دوري از تو را ندارد، خدايا مي دانم که مرا نگاه ميکني! توانم بده تا نگاهت کنم ..

آمین

 

 

 

 

به یادش و به یاریش آغاز میکنم.

سلام

من میترا هستم . دختر مهر. نواده ی آریا یی زمین .

امروز داشتم مثل همیشه تو دنیای مجازی قدم می زدم ( خوب تفریح ما فقیر فقرا هم اینه دیگه _حالا بماند که واسه پول تلفونمون چقدر باید بدوییم که یه وامی چیزی جور کنیم که لااقل تلفونمون قطع نشه)....که یه سری به وبلاگ یکی از دوستان زدم (اسمشو نگم بهتره چون تبلیغ میشه      ) پیش خودم فکر کردم که به جای اینهمه علافی و چتیدن بهتره یه کار مفید هم انجام بدم شایدم چندان مفید نباشه ولی فکر می کنم که بد هم نباشه .. این شد  که ما هم اومدیم تو جمع وبلاگ نویسان عزیز. امروز اولین روز کاریه این وبلاگه. منم تمام سعی و تلاشمو  می کنم که بتونید تحملش کنید . ولی اگه نشد دیگه مشکل من نیست یه کاریش کنین دیگه

خوشحال میشم نظر بدید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 8:33 AM  توسط میترا  | 

 
دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست