تبليغاتX
الهــــــــه ی مهر پياده آمده ام ..*.. بي چارپا و چراغ ..*.. بي آب و آينه ..*.. بي نان و نوازشي حتي ..*.. تنها كوله يي كهنه و كتابي كال و دلي كه سوختن شمع نمي داند ..*.. كوله بارم ، پر از گريه هاي فروغ است..*.. پر از دشتهاي بي آهو ..*.. پر از نگاه كودكاني كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم آنها را به خانه ي خواب نمي رساند ..*.. مي دانم ..*.. كوله ام سنگين و دلم غمگين است ..*.. اما تو دلواپس نباش ..*.. نيامدم كه بمانم ..*.. تنها به اندازه ي نمباره يي كنارم باش ..*.. تمام جاده هاي جهان را به جستجوي نگاه تو آمده ام ..*.. پياده ..*.. باور نمي كني ؟ پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من ..*.. حالا بگو ..*.. در اين تراكم تنهايي مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟

 

 هر آمدنی را رفتنی ست

 

هراسی نیست از این که امید , 

                                            ارزش صبوری ندارد....

و دل بستنی که از این همه سکوت بر می خیزد

                                                        رفتنی ست.....

و قصه ها پر می شوند از غصه ها و گلایه ها .....

عادت می کنیم به مرگی که در چشمان خواب آلوده مان می خندد
                                             

                        و پریشانی را به بازی می گیرد

سایه ها رهایمان نمی کنند...

غریبه می شوند دست هایی که گله از دلسوزی می کردند

                     و من و تو خسته می شویم

از آن اشاره های دورادوری که آزادی را در تقدیر ما می شکند !

ولی تن می دهیم به تمام فاصله ها.....

*****************

سلام 

این آخرین پست وبلاگ میترا الهه ی مهر ِ

من به چیزایی که می خواستم رسیدم

الان دیگه نه تنهام و نه بی هدف

چند روز دیگه مونده تا وبلاگم دو ساله بشه

و من قبل از اون روز تعطیلش می کنم تا زندگیه جدیدمو با یه امید ابدی

ادامه بدم (آخه خیلی وقته شروع شده )

 

بزن بریم امیدم

 

از همه ی اونایی که تو این مدت کمک کردن - انتقاد یا پیشنهاد دادند

ممنونم

برای همه آرزوی موفقیت می کنم

حق یارتون

 babyeeeeeeeee......Mithraaaaaa

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 1:45 PM  توسط میترا 

پخش زنده حرم امام رضا (ع)

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 8:44 AM  توسط میترا 

شعر های شاملو همیشه آرام بخش بوده برام

یه روزایی هم تقویت کننده

یه روزایی هم .......

الهه ی تنها

بي‌آن‌که ديده بيند،
 
  در باغ
احساس مي‌توان کرد
در طرح ِ پيچ‌پيچ ِ مخالف‌سرای باد
ياءس ِ موقرانه‌ی برگي که
 
  بي‌شتاب
بر خاک مي‌نشيند.

***

بر شيشه‌های پنجره
 
  آشوب ِ شب‌نم است.
ره بر نگاه نيست
تا با درون درآيي و در خويش بنگری.

با آفتاب و آتش
 
  ديگر
گرمي و نور نيست،
تا هيمه‌خاک ِ سرد بکاوی
 
  در
 
  رويای اخگری.

***

اين
 
  فصل ِ ديگری‌ست
که سرمايش
 
  از درون
درک ِ صريح ِ زيبايي را
 
  پيچيده مي‌کند.

يادش به خير پاييز
 
  با آن
توفان ِ رنگ و رنگ
 
  که برپا
در ديده مي‌کند!

***

هم برقرار ِ منقل ِ اَرزيز ِ آفتاب،
خاموش نيست کوره
 
  چو دی‌سال:
خاموش
خود
من‌ام!

مطلب از اين قرار است:
چيزی فسرده است و نمي‌سوزد
 
  امسال
در سينه
در تن‌ام!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 8:7 AM  توسط میترا 

 

میشه به جورابت كه بوی گربه مرده گرفته بخندی...

میشه به دوستت كه صبحانه كنسرو تن ماهی رو با چایی شیرین میخوره بخندی...

میشه به گیلاس هایی كه با كرم خوردیشون بخندی...

میشه به اس ام اس های بی نمك نصفه شب بخندی...

میشه به گم كردن دفترچه تلفنت بخندی...

میشه به التماس كردنهای شب امتحان به درگاه باری تعالی بخندی...

میشه به تقلبهایی كه دوستت تو خودكارش جاسازی كرده بخندی...

میشه به استادتون كه سر جلسه امتحان دكمه های پیراهنش رو بالا پایین بسته بخندی...

میشه به خنده های دوستت كه بیشتر شبیه صدای استارت ژیان میمونه بخندی...

میشه به رنگ لباس دوستت كه رنگ هندونه ی نرسید ه است بخندی...

میشه به تبلیغات تبرک و حمید بخندی...

میشه به قبض تلفنی كه بابا گفته این بار دیگه پرداخت نمیكنم بخندی...

میشه به پل عابری كه هیچ كس حتی از كنارش رد هم نمیشه بخندی...

میشه به عاجز(!)بانك هایی كه همیشه خدا خراب هستند بخندی...

میشه به تب فوتبال این روزها بخندی...

میشه به گلهایی كه از اجنبی ها خوردیم بخندی...

میشه به زهر چشمی كه با یك لگد از فیگو گرفتند بخندی...

میشه به تیكه های عادل فردوسی پور بخندی...

میشه به سه نقطه های همیشگی آخر جمله هات بخندی...

میشه به علامتهای معصوم تعجب بخندی...

میشه به لبخند مونالیزا بخندی...

میشه به افكار تارعنكبوت بسته ات بخندی...

میشه به صدای جوجه گنجشكهایی كه موقع سرگیجه گرفتنهات به سراغت میان بخندی...

میشه به سوسكی كه تو ذهنت لونه كرده بخندی...

میشه به موریانه ای كه داره هر روز یه تیكه از معصومیت رو میجوه بخندی...

میشه به پیامــهای من هم بخندی...

...

اما یه لحظه ای یه موقعی یه روزی یه جایی یه چیزی یه حرفی یه خاطره ای یه كسی یه اتفاقی یه حادثه ای... یه چیزی رو یه حرفی رو یه خاطره ای رو یه كسی رو یه اتفاقی رو یه حادثه ای رو... یه جوری با یه زبونی با یه چیزی با یه حرفی با یه خاطره ای با یه كسی با یه اتفاقی با یه حادثه ای... یادت میندازه كه نفس كشیدن هم یادت میره ...چه برسه به اینكه بخوای... یه جایی یه موقعی یه روزی... به یه چیزی به یه حرفی به یه خاطره ای به یه كسی به یه اتفاقی به یه حادثه ای بخندی...

اونوقتِ که هـــر کاریش کنی میبینی که دیگه نمیشه بخندی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 7:46 AM  توسط میترا 

 
دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست