تبليغاتX
الهــــــــه ی مهر پياده آمده ام ..*.. بي چارپا و چراغ ..*.. بي آب و آينه ..*.. بي نان و نوازشي حتي ..*.. تنها كوله يي كهنه و كتابي كال و دلي كه سوختن شمع نمي داند ..*.. كوله بارم ، پر از گريه هاي فروغ است..*.. پر از دشتهاي بي آهو ..*.. پر از نگاه كودكاني كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم آنها را به خانه ي خواب نمي رساند ..*.. مي دانم ..*.. كوله ام سنگين و دلم غمگين است ..*.. اما تو دلواپس نباش ..*.. نيامدم كه بمانم ..*.. تنها به اندازه ي نمباره يي كنارم باش ..*.. تمام جاده هاي جهان را به جستجوي نگاه تو آمده ام ..*.. پياده ..*.. باور نمي كني ؟ پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من ..*.. حالا بگو ..*.. در اين تراكم تنهايي مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟

 

 

نوروز سال 7029 میترایی آریایی، 3745 زرتشتی، 2566 شاهنشاهی

 و 1386 خورشیدی بر شما مبارک. اگرچه پیامبر 1386سال پیش هجرت کردند

 ولی سرزمین آریایی من 5644 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت

 و 2360 سال پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و

کوروش 1181 سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید. پیشینه

 سرزمین من بسی بیشتر از 1386 سال می باشد.

بر سرزمین خود ببالید.

 

 

سلام

 

پیشاپیش سال جدیدو به همتون تبریک می گم چون فکر

 نمی کنم دیگه وقت داشته باشم واسه آپ وبلاگ .

در هر صورت آرزو می کنم سال خوبی داشته باشید.

این شعر رو به پیشنهاد یه دوست خوب بعنوان هدیه ی

نوروزی تقدیمتون می کنم .

 

miresad inak bahar 

 

مي رسد اينک بهار

 

بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش بحال روزگار

خوش بحال چشمه‌ها و دشتها

خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش بحال غنچه‌های نيمه‌باز

خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز

خوش بحال جام لبريز از شراب

خوش بحال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمی‌پوشی بکام

باده رنگين نمی‌بينی به جام

نقل وسبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن می که می‌بايد تهی است؛

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

 

«زنده‌ياد فريدون مشيری»

 

ghermezeteeee

 

بازم اومدن بهارو تبریک می گم

و اینکه :

موقع تحویل سال جدید مارو از دعای خیرتون محروم نکنید

مرسی

آبی هستید یا قرمز فرقی نداره فقط شاد باشید

ولی قرمز باشید

 

بای تا بعد

 

 

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 10:10 AM  توسط میترا  | 

 

لحظه ديدار نزديك است .

 

   لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

.

.

.

در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست

 

« مهدي اخوان ثالث »

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 1:14 AM  توسط میترا  | 

 

 

ای کاش ...

 

آن که می گوید دوستت دارم

خیناگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است

 

ای کاش عشق را

زبان سخن بود.

 

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من

 

عشق را

ای کاش زبان سخن بود.

 

آن که می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی ست

که مهتابش را می جوید

 

ای کاش عشق را

زبان سخن بود.

 

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره گریان

در تمنای من

 

عشق را

ای کاش زبان سخن بود.

 

« احمد شاملو »

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 5:16 PM  توسط میترا  | 

 

 

و خدا بود و عـــــــــــــــــدم 

 

 و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...

 

علی شریعتی

 

Doctor Ali Shariati

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 10:18 AM  توسط میترا  | 

 
دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست