نوروز سال 7029 میترایی آریایی، 3745 زرتشتی، 2566 شاهنشاهی
و 1386 خورشیدی بر شما مبارک. اگرچه پیامبر 1386سال پیش هجرت کردند
ولی سرزمین آریایی من 5644 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت
و 2360 سال پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و
کوروش 1181 سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید. پیشینه
سرزمین من بسی بیشتر از 1386 سال می باشد.
بر سرزمین خود ببالید.
سلام
پیشاپیش سال جدیدو به همتون تبریک می گم چون فکر
نمی کنم دیگه وقت داشته باشم واسه آپ وبلاگ .
در هر صورت آرزو می کنم سال خوبی داشته باشید.
این شعر رو به پیشنهاد یه دوست خوب بعنوان هدیه ی
نوروزی تقدیمتون می کنم .
مي رسد اينک بهار
بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نيمهباز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمیپوشی بکام
باده رنگين نمیبينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که میبايد تهی است؛
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
«زندهياد فريدون مشيری»

بازم اومدن بهارو تبریک می گم
و اینکه :
موقع تحویل سال جدید مارو از دعای خیرتون محروم نکنید
![]()
مرسی
آبی هستید یا قرمز فرقی نداره فقط شاد باشید
ولی قرمز باشید
![]()
بای تا بعد
![]()
![]()
![]()
![]()

باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
.
.
.
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست
« مهدي اخوان ثالث »

آن که می گوید دوستت دارم
خیناگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
« احمد شاملو »
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...
علی شریعتی
