1- روابط دانشجو با استاد 2- روابط دانشجو با دانشجو 3- روابط استاد با دانشجو 4- روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس
الف: دانشجو دختر است و استاد مرد:
1- دانشجو خودشيريني مي کند به هدف نمره.
2- دانشجو خودشيريني مي کند به هدف استاد.و.... معمولا در دوحالت فوق، دانشجو به
هدف خود ميرسد.
ب. دانشجو پسر است و استاد مرد:
1-دانشجو و استاد چشم ديدن يکديگر راهم ندارند.
2-دانشجو و استاد خيلي رفيق مي شوند يه طوري که شوخيهاي آنها را نمي توان به قلم
آورد..(دانشگاه قزوين)
3-نقش سنگ را براي هم بازي مي کنند. معمولا در هيچ کدام از حالات فوق هيچ کدام از
طرفين هدفي را دنبال نمي کنند
________________________________________
روابط دانشجو با دانشجو
الف: پسر با پسر: استغفرالاه!
ب: دختر با دختر: خدا اون روزو نياره !
ج: پسر با دختر: آهان رسيديم سر اصل مطلب :
1- روابط در حد نگاه; نهايت رابطه: آمار گيري(دختره دل تو دلش نيس)
2- روابط در حد سلام و عليک; نهايت رابطه: احوال پرسي
3- روابط در حد جزوه دادن و جزوه گرفتن; نهايت رابطه: کپي جزوه ها(دختره:بابا
شمارتو بده جزوه سيخي چند)
4- روابط در حدسالي يکبار تور يکروزه تفريحي ; نهايت رابطه: سالي دوبار تور
يکروزه تفريح!
5- روابط در حد پارتيهاي دوره اي; نهايت رابطه: روم نمي شه بگم !
6- روابط در حد درس خواندنهاي دست جمعي; نهايت رابطه: اضافه شدن به تعداد مرغ
عشقهاي عالم!
7- روابط در حد مرغ عشق; نهايت رابطه: ...چي بگم والا
________________________________________
روابط استاد با دانشجو
الف: استاد مرد است و دانشجو دختر:
1- استاد از دماغ فيل افتاده است و هيچکس را تحويل نمي گيرد.
2- استاد هم مجرد است هم شکارچي!
3- استاد دنبال بهانه اي مي گردد تا نمره بذل و بخشش کند.
ب: استاد مرد است و دانشجو پسر: اتفاقات تکراري است.
ج: استاد زن است و دانشجو دختر يا پسر: استاد بنده خدا کار خودش را مي کند و
دانشجو ها براي خودشان آتيش مي سوزانند
________________________________________
روابط کارمندان با دانشجو و بالعكس معمولا هنگام امتحانات و گرفتن تقلبها رسميت پيدا
مي کند. (دخترا با وعده وعيد كارا رو درست ميكنه)
البته مطالبی که به خانومها مربوط بود کاملا ً عکسش ثابت شده و بیشتر در مورد آقایون صدق می کنه شما هم زیاد متن بالا رو جدی نگیرید چون نویسنده ی اون من نیستم .( با تشکر از مصطفی تیفوسی _یکی از با حالای گروه مارشال )

چرا باید آدما اینقدر تفاوت داشته باشن ؟؟
شما می دونید؟؟؟؟



با تشکر از گروه iran_iran و شادمهر عزیز مدیر گروه
امروز اومدم یه موضوع مهمو گوشزد کنم ![]()
بعضی از دوستانی که فوق العاده لطف دارن از مطالب وبلاگ کپی برداری می کنن (مخصوصاْ add listaye
خودم تو آیدیayta) و جالب اینجاست که به عنوان all message استفاده مي کنن.
خوب دوست عزيز تو که مي خواي اين کارو کني آدرس وبلاگو واسه دوستات بفرست يه صوابم بردي..![]()
نمی خوام راست کلیک تو وبلاگو قفل کنم حالا دیگه خود دانید.....
من چیزی نمیگم خودتون بخونیید



عکسهایی از برنادت



نظر یادتون نره ![]()
![]()

اگه راجع به این موضوع چیزی می دونید حتما ْ تو قسمت نظرات به من اطلاع بدید ولی تو آپ دیت بعدی مفصلا ْ توضیح می دم .
بای
راستی هنوزم منتظر آدرستما ....![]()


با توجه به نزدیکیه امتحانات بد نیست اینو داشته باشید:
کالبد گشايي يک تراژدي مزمن
تقلب:
يک سري اعمال ننگين که در صورت با عرصه بودن و اين کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش و خرمي دارد.نوعي هلو برو تو گلو که با توجه به درجه درايت و تيزي استاد و مراقبان مي تواند نوع هلويش از هسته دارو خاردار تا آب هلو با طعم موز و عشق حال متغير باشد.بيراهه اي که اتفاقا آخرش به هدف ختم مي شود.يک نوع وسيله درس پاس کن نا مشروع.
شب امتحان:
شب ملخ .شب ظلماني يلدا.شبي که اتفاقا خيلي زود صبح مي شود.شب سوانح و سوختگي ، نا کجا آباد دانشجو. شبي که نسکافه و قهوه از واليوم ده هم خواب آورتر مي شوند.در اين شب انسان تمام مصائب تاريخ بشر را به صورت کنستانتره نوش جان مي کند.يک نوع زلزله در ايام سال.شب چشم هاي پف کرده و دهان هاي کف کرده.شب رقص پايکوبي کلمات و جزوه و کتاب بر روي سلسله اعصاب محيطي و مرکزي دانشجو.
جزوه:
يک جور کاتاليزور که در صورت همکاري ابر و باد ومه و خورشيد و اينا دانشجو را به سمت پاس شدن درس هل مي دهد.تمام همه علم بشري.چکيده دانش تاريخ مصرف گذشته استاد.وسيله اي که معمولا دانشجو با آن سر کار گذاشته مي شود.تنها شاهد ماجراي سوخاري شدن دانشجو در شب امتحان.قوت قلبي که عاقبت آفت قلب مي شود.
مراقب:
موجودي ستمکار،بدمنش و رياپيشه که متاسفانه چشم و گوش و باقي حواس را هم دارد.سيستمي که نقش دزدگير منازل را سر جلسه امتحان ايفا مي کند.گالري ضد حال.موجودي که روي سينه اش نوشته :من مراقبم،شما چطور؟ يک نوع تله موش زنده.
روز امتحان:
روزي که در آن خورشيد طلوع نمي کند.زماني براي جفتک زدن اسب ها،لحظه اي که در آن دانشجو مي خواهد سر به تن عالم و آدم نباشد.روز شغال.روزي که در آن نگاه ها عميق مي شوند.روز لبخند هاي استراتژيک.روزي که در آن دوست و دشمن با هم و در کنار هم به قربانگاه مي روند.
نمره:
تبلور ميزان دانش،مهارت و دو دره بازي دانشجو.بهانه اي هميشگي براي اعتراض.وسيله اي که استاد با آن چه ها که نمي کند!عاملي که دانشجو براي بدست آوردن آن علاوه بر خر زدن،اعمال شنيع ديگري را هم بايد انجام دهد که قلم در وصف آن قاصر است!
سؤال:
يک نوع شعور سنج استاد و دانشجو.کلمات نفرت انگيزي که به نوبت و تک تک مثل نيزه در چشم دانشجو فرو مي روندو لحظه به لحظه او را به عمق ناداني اش واقف تر مي کنند.لو رفتن آنها به حماسه سازي دانشجويان منتهي مي شود.انواع مختلف آن از تشريحي سيانوري تا تستي گوگوري مگوري متغير است.
استاد:
منبع علم،ژنراتور دانش،نيروگاه انسانيت،تبلور دانايي ، کوه توانايي ، مايه افتخار ما،عامل انفجار ما،بابا تو ديگه کي هستي بهترين موجود عالم،خود صفا ، اندو وفا ، دارنده انواع اقسام شفا،ضد جفا ، ياريگر ضعفا ، معلم الخلفا ...
(دانشجويان محترم اگر اين بخش آخر کمي بوي جوراب مي دهد باور کنيد به صلاح خودتان است بالاخره فصل امتحانات تاريخ نشان مي دهد بدست آوردن دل اساتيد در اين فصل آي نتيجه مي دهد ، آي نتيجه مي دهد... !
پس برويد حال کنيد!

مرگ در ماه
نه باران ، نه عشق ، نه چشم هايي رو به ماه
غروب همين نه باران وعشق بود
كه در راههاي بي ترانه و عابر - دور مي شدم
غروب همين نه چشم هايي رو به ماه بود
كه ماه در چشم هايم
تا كنار چهره ها و صداهاي اين همه سال آمد
غروب كيي از باران ها و عشق بود
كه چشم در چشم ماه
از مادرم دور شدم
در راه
لب هايي خسته مي گفتند
چشم هاي كودكي را با خود آورده ام
كه شب ها ، خواب ماه مي بيند
مي گفتند
صدايي با خود آورده ام
كه از غروب هاي ماه مي گويد
مي گفتند
كنار آخرين مكث ماه
قدم هايم ناتمام مي ماند
در كجاي زمين
در كجاي چشم انتظاري رو به ماه
در كجاي دستهاي سرگردان مادرم
فراموش مي شوم ؟
در شب باران و عشق
در شب آخرين مكث ماه - مادر
انگشت را به سمت ماه بگير
من آنجا خواهم مرد
هيوا مسيح
ازهمان روزي که دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان آدم
صدر پيغام آوران حضرت باري زهر تلخ
دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرده بود گرچه آدم زنده بود
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
وزهمان روزي که با شلاق خون ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود
بعد هي دنيا پرازآدم شد واين آسياب گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغا آدميت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه ي دنيا زخوبي ها تهي است صحبت از آزادگي ، پاکي ، مروت ابلهي است
من که از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
ازفغان يک قناري در قفس
از غم يک مرد در زنجير
حتي قاتلي بردار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله زهرمارم در سبوست
مرگ اورا از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
واي جنگل را بيابان مي کنند، دست خون آلود را درپيش چشم خلق پنهان مي کنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان برجان انسان مي کنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن يک شاخه گل در جهان يک سر نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست، در کويري سوت وکور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور ، صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق ، گفتگو از مرگ انسانيت است... .
*فريدون مشيري*

با انتظارت شراب مي نوشم...
خراب مي شوم...
به خواب مي روم...
خواب مي بينم
بلند مي شوم...
آه مي کشم...
مي خواهم بگويم دوستت دارم ...
زبان جسارت نمي دانم
مي خواهم بميرم...
بي تو از ميلادي دوباره مي ترسم...
ماندن را نمي خواهم
نــــا چــــــا ر م....


نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريک شادي و اندوه هم باشيم...
چقدر اين زندگي زيباست
که من بعد از چه طولاني زماني ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست ميدارم
- اگرچه خوب ميداني
وگرچه در غزلهايم
به تأکيد فراوان گفته ام اين را –
تو را من دوست ميدارم
و با تو زندگي زيباست
و بي تو زندگاني ....
بگذريم از اين سخن ...
بيجاست !
براي با تو بودن اين شروع بي نظيري بود،
اگر بهارمي دانست،
برايم عنچه سرخ گلي را ميشکوفانيد
که با آن خير مقدم گويمت
اما نميدانست
گمان مي کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهاري است
- و شايد من خودم هم اين چنين بودم ! –
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت سرد
و احساس گريزي بي امان در چشم تو پيدا.
غروري سهمگين و وحشت آور بود،
که از چشم تو مي باريد
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »
- که سيماي غرورم سهمگين تر از غرورت بود -
« تو را من دوست مي دارم ! »
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست مي دارم))
توهم … آيا … مرا … »
اما …
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
سكوتي سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازيچه دست تو مي ديدم
ولي جرأت به خود دادم
و يکبار دگر – آرامتر اما -
زمام سرنوشتم را به دست جمله اي دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست مي دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولي اينبار
تنت با حالتي مبهم ، به جاي تو سخن مي گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست مي دارم! »
به دستت دست لرزانم گره ميخورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره ميزد
و او سرهاي ما را سوي هم مي برد
و لبهاي ترک دار مرا در حوض لبهاي تو مي انداخت
صداي عقل ميگفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صداي تن ولي مي گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صداي عقل را از گوش مي رانديم
و بعد از آن هم آغوشي
خدا ما را اسير خواب شيرين جواني کرد!
و من سهم بزرگي از تو را در سينه ميدادم - نفسهايت -
همان سهمي که بي او زندگي هيچ است
همان سهمي که بي او جسممان مرده است
- و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!
که از دنياي بعد از مرگ ما چيزي نمي دانيم -
همان سهمي که بي او ...
عشق آيا سرد مي گردد ؟!!
– و من انديشه کردم….
عشق بي او گرمتر از هر زماني بود –
و من … آري …
نفسهاي تو را در سينه ميدادم
و اين سهم بزرگي بود
ولي با آن اميدي که مرا با تو نگه ميداشت
نفسهاي تو جزء کوچکي بود از تمام تو
و خوابي بود
و من باور نميکردم
بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!
و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!!
و يا عين حقيقت بود و من رؤياش مي ديدم؟!
به هر تقدير شيرين بود
به هرصورت گوارا بود
شرابي که من از لبهاي تو چيدم
تمام خوشه هايش را
و با انگشتهايم خوب افشردم
تمام دانه هايش را
و در چشم تو نوشيدم
تمام جرعه هايش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هايش را
و زيبا بود ؛
نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريک شادي و اندوه هم باشيم...

چقدر اين زندگي زيباست
که من بعد از چه طولاني زماني ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست ميدارم
- اگرچه خوب ميداني
تو را من دوست ميدارم
و با تو زندگي زيباست
و بي تو زندگاني ....
بگذريم از اين سخن ...
بيجاست !
براي با تو بودن اين شروع بي نظيري بود،
اگر بهار مي دانست،
برايم عنچه سرخ گلي را ميشکوفانيد
که با آن خير مقدم گويمت
اما نميدانست
گمان مي کرد ، روز آخر ديدار ما آن روزبهار است
- و شايد من خودم هم اين چنين بودم ! –
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت پراحساس
و احساس گريزي بي امان در چشم تو پيدا.
غروري سهمگين و وحشت آور بود،
که از چشم تو مي باريد
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »
- که سيماي غرورم سهمگين تر از غرورت بود -
« تو را من دوست مي دارم ! »
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست مي دارم))
توهم آيا مرا »
اما
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
سكوتي سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازيچه دست تو مي ديدم
ولي جرأت به خود دادم
و يکبار دگر آرامتر اما -
زمام سرنوشتم را به دست جمله اي دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست مي دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولي اينبار
تنت با حالتي مبهم ، به جاي تو سخن مي گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست مي دارم! »
به دستت دست لرزانم گره ميخورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره ميزد
و او سرهاي ما را سوي هم مي برد
و لبهاي ترک دار مرا در حوض لبهاي تو مي انداخت
صداي عقل ميگفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صداي تن ولي مي گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صداي عقل را از گوش مي رانديم
و بعد از آن هم آغوشي
خدا ما را اسير خواب شيرين جواني کرد!
و من سهم بزرگي از تو را در سينه ميدادم - نفسهايت -
همان سهمي که بي او زندگي هيچ است
همان سهمي که بي او جسممان مرده است
- و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!گ
که از دنياي بعد از مرگ ما چيزي نمي دانيم -
همان سهمي که بي او ...
عشق آيا سرد مي گردد ؟!!
– و من انديشه کردم….
عشق بي او گرمتر از هر زماني بود –
و من … آري
نفسهاي تو را در سينه ميدادم
و اين سهم بزرگي بود
ولي با آن اميدي که مرا با تو نگه ميداشت
نفسهاي تو جزء کوچکي بود از تمام تو
و خوابي بود
و من باور نميکردم
بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!
و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!!
و يا عين حقيقت بود و من رؤياش مي ديدم؟!
به هر تقدير شيرين بود
به هرصورت گوارا بود
شرابي که من از لبهاي تو چيدم
تمام خوشه هايش را
و با انگشتهايم خوب افشردم
تمام دانه هايش را
و در چشم تو نوشيدم
تمام جرعه هايش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هايش را
و زيبا بود ؛
و بي اندازه زيبا بود
خواب روح ِ بيدارم
و احساس جديدي بود
اين در خواب بيداري!
و اين آغاز خوب داستان شادماني بود
و اين سرفصل شيرين جواني بود
چه فصل بي نظيري بود
نفسها اظطراب انگيز
بدنها سرد و شهوتناک
هواي بوسه ها شرجي
زمين بوسه ها سوزان
و ما – از يكدگر سرشار –
چه بي پروا جواب بوسه را با بوسه مي داديم!
که لذت ترس را مي کشت
و بوسه سا تو بر صدها جهنّم باز مي ارزيد
و وقتي رنگ زيباي گناهان را به تن داديم
چه دلمرده است رنگ عصمت دلها
زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار
تو را من ناگهان بايد درون خويش مي ديدم
و هرگز هم نفهميدم
کدامين ورد باعث شد
تو را در صبح آن روز طلايي رنگ پاييزي
براي خويش بردارم؟!
کدامين نيمه شب دست دعايم را
خدا پراستجابت بر زمين آورد؟!
کدامين روز ايمان نگاهم بر تو کامل شد؟!
ولي امروز ميدانم
که من تا آخرين مقدار ممکن با تو مي باشم
که من تا يکقدم بعد از خدا هم باتو مي باشم
و تو تا آخرين مقدار ممکن با مني امروز
و تو تا يکقدم بعد از خدا هم با مني هر روز
و لبريز از تو بودم وقتي از خود باز پرسيدم:
« تو را من دوست ميدارم ؟! »
______***___________***____
____***__***______***_***___
___***____***____***__ *** ___
__***________****_______***___
_***__________**_________***___
_***_______mithra________***___
_***_______.blogfa._______***___
__***________com_______***___
___***_________________***___
____***_______________***___
______***___________***___
________***_______***___
__________***___***___
____________*****___
_____________***___
و در پاسخ به اين ترديد
و در حالي که لبها بي صدا بودند
تنم با حالتي واضحتر از هر جمله پاسخ داد:
« آري ... دوستت مي دارم! »
و من جنبش شهواني خون در رگم ، آنروز
پيام بوسه ها را درک ميکردم
و آيا « دوست ميدارم »
همين احساس را در خويش ميگنجاند؟!
- يقيناً پاسخش منفي است
که سهم کوچکي از حس من نسبت به تو در « دوست دارم » بود
و « خواهم داشت » شايد بيشتر ... شايد ! »
که تا امروز
کلامي نيست کز تنديس اين حس پرده بردارد

و شايد... « بي تو نتوان بود » ... شايد ... بهترين باشد. –
و اينک در فرود شعر « دلتنگم برايت » جمله اي زيباست
هنوز از گرمي آغوش تو سرشار سرشارم
وگرچه بوي تو روي تنم مانده است
و گرچه در سکوت کوچه ميبينم تو را ، آرام در رفتن
دلم اما براي ديدنت تنگ است...
و بعد از تو سکوت خانه سنگين است
و پيش از تو،
سکوت خانه سنگين بود!
کدامين شعر من گوياترين شعر است
براي بي صدا بودن ؟!
کدامين شعر من وقتي
سکوت و انزوايم را بياغازم
تو را آرام خواهد کرد؟!
و آيا هيچ شعري مي تواند جاي خالي مرا ...
هرگز!!
و بي تو بودن اينک نيک دشوار است
و گاهي از خودم پرسيده ام: « آيا
تو را هم مرگ خواهد برد؟!
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »
و اما خوب مي دانم
که بي پاسخ ترين پرسش
و بي پرسش ترين پاسخ
براي آدمي مرگ است!!!
و روزي مي رسد آن لحظه آخر
- يکي از ما دو خواهد مرد! –
و ما بي هم ... چگونه مي شود ...
هرگز!
و اينگونه
به جبر عشق
من بر آخرت مؤمن ترين گشتم
و رستاخيز بعد از مرگ روز ديگري در هستي عشق است
و اين فرصت که بعد از مرگ
شايد ما دوباره پيش هم باشيم
به آن ايمان و اين اقرار مي ارزيد
و با اين ديد ، محشر ، روز زيباييست
و با اين وعده دوزخ ، بهترين مأواست
و تصنيف بلند عشق تو امروز
در اوج خويش مي رقصيد
و من – تصنيف ساز عشق تو – امروز
تو را در اوج ِ تو ديدم
و پرسيدم که: « شادي چيست غير از اين
که تصنيف بلند عشق را در اوج خود بيني؟! »
و از اعماق قلبم شادمان بودم
و قانون بزرگ زندگي را خوب فهميدم :
نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد ازخود راند


واقعیتیه....![]()
تو قسمت نظرات شخصی به اسم کوتوال لطف کرده و مطالب جالبی رو واسم می فرسته ولی
هیچ آدرس و نشونه ای از خودش نذاشته . . . . . . حتی نمیدونم خانمه یا آقا .؟؟
ازشون می خواستم که اگه دوس نداره اینجا اسمی از خودش ببره به من میل بزنه
می خوام اجازه بگیرم از مطالبشون استفاده کنم
مرسی
میترا 

يک روز و هزار سال
دو روز مانده به پايان جهان
تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني
نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد
جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمين را به هم ريخت
خدا سکوت کرد
به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم
اما يک روز ديگر هم رفت
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي
تنها يک روز ديگر باقي است
بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن
لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟
با يک روز چه کار مي توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است
و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت
حالا برو و زندگي کن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد
اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد
قدري ايستاد
بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد
بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم
آن وقت شروع به دويدن کرد
زندگي را به سر و رويش پاشيد
زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد
و چنان به وجد آمد
که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند
مي تواند
او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد
اما
اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد
کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد
و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان يک روز زندگي کرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود
چون فکر کردم بحث مو خیلی داغ و حساسه (البته بیشتر بین جوونا) راجع به نکات سلامت مو نوشتم . می تونم حدس بزنم نسل بعد دارای پدر و مادرای کم مو اند
. حتما ً علتش رو می دونید اگه هر روز یه بلایی سر منم بیارن و یه مدل درستم کنن و....
. مزمهل (همدانیا این لغتو می گیرن _همون نابودیه تو فرهنگ دهخداست) می شدم وای به حال اون تار موی بیچاره که قطرش اندازه ی دور کمر(یکی از استادامون ) م نیست
مقدمه اي در مورد مو
مو يکي از ضمايم پوست است که از دو قسمت تشکيل يافته است.قسمتي از آن که ديده مي شود از سلولهاي مرده به وجود آمده است و قسمت ديگر ريشه و پياز مو نام دارد که سلولهاي زنده و فعالي را داراست .ماده سازنده مو کراتين ناميده مي شود که از تجزيه آن زغال ، ئيدروژن ، اکسيژن ، گوگرد و ازت به دست مي آيد.هر تار مو داراي پيازي است که پيوسته با رگهاي خوني در تماس است و ضمن همين تماس مواد مغذي را جذب مي کند و سلولهاي مو را مي سازد.سلولهاي نو جايگزين سلولهاي کهنه مي شوند و آنان را به خارج از پوست مي رانند و سلولهاي رانده شده با تغييراتي که مي يابند به مو تبديل مي شوند. به طور متوسط يک انسان بالغ در حدود 100000 تار مو بر روي سر دارد و هر تار مو بين 2 تا 10 سال عمر مي کند و رشد آن به طور معمول 33/ 0 ميليمتر در روز و يا 10 تا 12 سانتيمتر در سال است .ممکن است روزانه 20 تا 100 تار مو بريزد.اين ارقام در نژادها ، جنسيتها و سنين مختلف يکسان نيست .مقدار مو و ميزان رشد آن در سنين مختلف متفاوت است .نژاد و جنسيت نيز در مقدار مو و رشد آن تاثير دارد. توارث ، نوع غذا ، ميزان رطوبت ، پروتئين و چربي از نکات اساسي است که در سلامت مو نقش حياتي دارد.بنابراين اگر پدر و مادر يا پدر بزرگ و مادر بزرگتان از موهاي انبوه و سالمي برخوردارند دليلي ندارد که شما از آن بي بهره باشيد و اگر چنين نيست و موهاي ناسالمي داريد بايد انگيزه آن را جستجو کنيد.اين انگيزه مي تواند تغذيه ناسالم باشد اما مهمتر از آن زندگي ماشيني است.بر طبق آمار تعداد تار مو رابطه مستقيمي با ميزان تمدن و پيشرفت صنعتي هر ملتي دارد، به اين شکل که هر قدر ميزان پيشرفت صنعتي بيشتر باشد ، ميزان ريزش مو و کاهش تعداد تار مو بيشتر مي شود.تا آنجا که در کشورهاي صنعتي بسيار پيشرفته ميانگين تار موي افراد بالغ به حدود 70 هزار مي رسد !
ناراحتيهاي عصبي ، نگراني ، دلواپسي ، اندوه ، کم خوابي و يا بد خوابي نيز سلامت موها را به خطر مي اندازد و رشد آنها را متوقف مي کند.در اين هنگام ، موها افزون بر توقف رشد ، دچار ريزش نيز مي شوند.بنابراين اگر مي خواهيد موهاي سالمي داشته باشيد ، خوب غذا بخوريد و غم و غصه نخوريد !
افزون بر دوري از اندوه و نگراني ، خوردن شيريني ، نوشابه هاي گازدار ، قند و شکر را به حداقل برسانيد.
بروسهاي نايلوني را کنار بگذاريد زيرا اينگونه بروسها سبب موخوره مي شوند.به جاي بروسهاي نايلوني از نوع مويي آن استفاده کنيد.
آنتي بيوتيکها اثر بدي روي موها دارند.اگر ناگزير از خوردن اينگونه داروها هستيد ، روزي يک فنجان ماست در برنامه غذايي خود بگنجانيد تا به اين وسيله باکتريهاي مفيد به بدن برسند و آنتي بيوتيکها نتوانند به پوست و مو زياني برسانند.
تغذيه موها
موهاي شما به هر رنگ و از هر جنس که باشد نياز به تغذيه و مراقبت دارد.يک برنامه درست غذايي که به اندازه کافي ويتامينهاي گروه B ,A,C و همينطور کلسيم و آهن و مس و يد داشته باشد سبب مي شود که موها در وضع سالم و متعادلي بمانند و با مشکلي روبرو نشوند.از املاحي که در سالم سازي و رشد موها موثر است ، يد از اهميت بيشتري برخوردار است و کمبود آن بيش از ديگران آسيب مي رساند . يد ، افزون بر ارزشي که براي غده تيروئيد دارد ، در گردش خون سر نيز نقش اساسي دارد و اگر به اندازه لازم به بدن نرسد ، موها کدر ، مرده و دچار ريزش مي شوند.
دوستان موهايتان را بشناسيد
ميوه ها ، سبزيها ي تازه و خام ، ماهي تازه ، جگر ، روغنهاي گياهي مانند روغن زيتون و روغن آفتابگردان و روغن ذرت از غذاهاي بسيار مفيدي هستند که به رشد و سلامت موها کمک مي کنند.
ورزش و ماساژ سر
بهترين راه براي سرعت بخشيدن به گردش خون سر ، انجام يکي از تمرينهاي يوگاست .
در اين تمرين ، بدن بلند مي شود و بالاي سر قرار مي گيرد ، در نتيجه خون در پوست سر جريان سريعتري پيدا مي کند. اما اين تمرين چندان آسان نيست و نياز به نرمش بدن و آماده سازي دارد.
تمرين بسيار ساده و در عين حال موثر براي تسريع گردش خون در پوست سر اين است که به پشت بخوابيد و روي شانه ها و آرنجها تکيه کنيد و سر روي زمين قرار بگيرد.هنگام انجام اين تمرين پاها را راست نگهداريد و زانوها را خم نکنيد.
ماساژ سر نيز در افزايش سرعت جريان خون نقش مهمي دارد .براي اين کار از هر فرصتي مي توانيد استفاده کنيد.
حرکات ماساژ را به اين شکل انجام دهيد :
با انگشتان دو دست سر را ماساژ دهيد به شکلي که انگشتان به طور دوراني حرکت داده شود تا زمانيکه حس کنيد سرتان گرم شده و خون در زير پوست جريان دارد.اين حرکت را در همه نقاط پوست سر انجام دهيد تا به اين ترتيب خون در تمام قسمتهاي سر به جريان بيفتد.
استفاده از برسهاي مناسب هم براي سرعت بخشيدن به گردش خون موثر است .براي اين کار برس را از جهات مختلف روي پوست سر بکشيد تا خون را در زير پوست به جريان بيندازد.
شستن موها
براي تميز کردن موها ، از شامپوي متناسب با جنس موهايتان استفاده کنيد.مي توانيد به اين شامپو بر حسب نوع موها مقداري مواد تقويت کننده گياهي يا حيواني بيفزاييد.
اگر موهاي خشک و تغذيه نشده اي داريد ، از روغن نارگيل و يا زرده تخم مرغ استفاده کنيد و به کمک اين مواد به موها مواد غذايي لازم را برسانيد.
اگر موهايتان چرب است از سفيده تخم مرغ استفاده کنيد و به کمک آن چربي اضافي پوست سر را بگيريد و مواد غذايي لازم را در اختيارش بگذاريد.
اگر مي خواهيد موهاي روشن و خوشرنگي داشته باشبد از گل بابونه يا عصاره آن استفاده کنيد. اگر موهايتان تيره است از اکليل کوهي براي جلوه بيشترش کمک بگيريد.
تقويت کننده ها
اگر موهاي خوب و سالمي نداريد بايد از مواد تقويت کننده مو استفاده کنيد.
براي بهره گيري از اين مواد ابتدا موها را با شامپو بشوييد و سپس به مدت 15 دقيقه تا چند ساعت تقويت کننده مو را روي سر قرار دهيد و بعد موها را بشوييد.
براي تقويت موها مي توانيد از روغن زيتون ، روغن نارگيل ، روغن بادام و يا روغن ذرت استفاده کنيد.به اين ترتيب که ابتدا روغن مورد نظر را گرم کنيد و پوست سر و موها را با آن چرب کنيد ، سپس با يک ورقه کاغذ روغني موها را بپوشانيد و روي آن کلاه نايلوني بگذاريد و سرانجام با حوله ضخيمي سر را بپوشانيد.
دختـــــرها:
توي ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن
: پســــــرها
توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بالاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
توي ماهيتابه روغن ميريزن
توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
!ماهيتابه رو ميشورن ( بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد )
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بالاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
سريع برميگردن توي آشپزخونه
تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
سال 1230
مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...
زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال 1280
مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...
مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1330
مرد: چي؟ دانشرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).
مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...
سال1400
دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ی ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...
زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه

,………………………………
البته این که شوخی بود امیدوارم سایه ی همه ی پدر و مادرا همیشه رو سر جوجه هاشون ![]()
ببخشید بچه هاشون باشه . اونایی هم که الان بین ما نیستن روحشون شاد و یادشون گرامی .. .

آسمان باز هم غمگین است نمی دانم چه نسبتی با دلم دارد
فقط می دانم رابطه ای نزدیک است
شاید کسی در آنسوی ابر ها صدای دلم را می شنود
کسی که دوستم دارد
کسی که سینه ام را می شکافد و دلم را می بیند و دل او هم ازدیدن
این کویر درد و رنج آزرده می شود
آسمان هم او را دوست دارد و با دیدن دل او دلش می گیرد .
و شاید این طور نباشد و آسمان با دیدن من , با احساس اینکه به او خواهم پیوست ,من, یکی از آنهایی که زمینش را از او دور کرده ایم و زیبا ییش را به تاراج برده ایم و می خواهیم تنها یی و خلوتش را هم بگیریم دلخور شده است و خوب می داند کاری نمی توان کرد مگر قدری ناله و فغان .
این کار را هم می کند اما زمینش سخاوتمند تر از آن است که بگذارد فرزندانش _هر چند هم که فرزندان نا مشروعی با شند_ از خشم و ناله ی مهیب معشوقه اش رنجوده خاطر شوند .
آسمان باز هم نعره می زند ولی بیهوده است نعره هایش با بغض بی انتهایش در هم می آمیزد ولی زمین توجهی ندارد.... .
سوز و گدازش را با نور آتش درونش به زمین می شناساند و باز هم نعره می زند اما زمین ....
این بار بغضش را فرو نمی دهد این بار رها می کند آنچه در وجودش هست وبا دلی ما لا مال از غم , غم فراق یک زیبا , می گرید و می گریاند ....... .
اما زمینش باز هم بی تفاوت است . زمین دیگر او را نمی بیند زمین عاشق است اما نه عاشق او زمین عاشق فرزندانش است همه ی وجودش را به آنها بخشیده ... دیگر کاری نمی توان کرد آسمان باز هم می بارد اما نه به شدت قبل, نه به خاطر غم و نه برای التماس به زمین او زمین را خوشبخت می بیند پس می بارد تا خوشبختیش را دو چندان کند... .
آه ...... . آسمان چه سخاوتی دارد.
به سویت خواهم آمد . مرا بپذیر . من بوی او را می دهم . مرا بپذیر ........ .
میترا 29/1/85 ساعت 5:25
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد، مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد.كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل ها ي آرماني اش را پيدا كند.
روزي دريك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهرة يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
پائولو كوئيلو
میخواستم همین اول به اونایی که عشق وبلاگ عشقولانه دارن بگم : من با عشقولانه مخالف نیستم ولی سعی می کنم خیلی کم تو وبلاگم از عشق و عاشقی و ... بنویسم . ژس دیگه به بزرگیواریه خودتون آره![]()
![]()

اي انسان، بهوش باش
که نيم شبِ ژرف چه مي گويد؟
ديري خفته بودم.خفته بودم.
در خوابي سنگين.
اينک از چنين خوابي ژرف بيدار خواهم شد.
جهان حقا که ژرف است.
ژرفتر از باورِ روز.
اندوه هايش نيز عميق اند.
اما شادماني ژرفتر از اندوه است.
رنج مي گويد. برو. بگذر.
اما سُروري نيست که جاودانگي نخواهد.
جاودانگيِ ژرف را، جاودانگي بسيار ژرف را !![]()
***
فریدریش نیچه، چنین گفت زرتشت
خدايا!
من هر روز گناه کارت را ببخش
خدايا چطور بر من خشم نمي گيري؟ صبر تو کاسه صبر مرا لبريز کرد!
خشم تو در کجاي اين عالم خاکي پنهان شده؟
خدايا!ياد زيبايت را از خاطرم مگير
عشق عالم گيرت را از اين بنده حقيرت دريغ نکن
خدايا! شرمم مي آيد که مرا مي خواني و من رو بر مي گردانم
خدايا! شرمم مي آيد که پاکي را از ياد برده ام
خدايا! شرمم مي آيد که عشق تو فراموشم شده
خدايا! يادت را از خاطرم دور مکن
مي دانم که مستي ام و هشياريم از اراده توست،مي دانم که خواب و بيداريم از اراده توست
مهري که بر گوش و چشمم زدي باز کن
دلم بسته تر از هر روز، غرق در دنياي هوس، عشق تو را به ياد نمي آورد
مي دانم که اينجايي، مي دانم که دوستم داري
مي دانم که نزديک تري به من، از خودم
خدايا پرده از رويم بردار تا عشقت وجودم را شعله ور کند
دلم طاقت دوري از تو را ندارد، خدايا مي دانم که مرا نگاه ميکني! توانم بده تا نگاهت کنم ..
آمین
به یادش و به یاریش آغاز میکنم.
سلام
من میترا هستم . دختر مهر. نواده ی آریا یی زمین .
امروز داشتم مثل همیشه تو دنیای مجازی قدم می زدم ( خوب تفریح ما فقیر فقرا هم اینه دیگه _حالا بماند که واسه پول تلفونمون چقدر باید بدوییم که یه وامی چیزی جور کنیم که لااقل تلفونمون قطع نشه)....که یه سری به وبلاگ یکی از دوستان زدم (اسمشو نگم بهتره چون تبلیغ میشه ) پیش خودم فکر کردم که به جای اینهمه علافی و چتیدن بهتره یه کار مفید هم انجام بدم شایدم چندان مفید نباشه ولی فکر می کنم که بد هم نباشه .. این شد که ما هم اومدیم تو جمع وبلاگ نویسان عزیز. امروز اولین روز کاریه این وبلاگه. منم تمام سعی و تلاشمو می کنم که بتونید تحملش کنید . ولی اگه نشد دیگه مشکل من نیست یه کاریش کنین دیگه
خوشحال میشم نظر بدید